خیابان، دیگر آن خیابانِ روزمره نیست. انگار چیزی در اتمسفر محلهها تغییر کرده است؛ گویی شبهنگام که میرسد، شهر لباسی از نور و فریاد بر تن میکند. بعد از «جنگ رمضان»، این گردهماییهای شبانه به بخشی از هویت زنده و تپنده محلههای ما بدل شدهاست. مردم، پیاده و سواره، با پرچمهایی که در دست دارند و شعارهایی که دیوارهای شهر را میلرزاند، نه فقط حضور، که «پایداری» خود را به رخ میکشند. این نه یک تجمع گذرا، که بازتولید روزانه یک اراده جمعی است. در میدان انقلاب و در میانه جمعیت متراکم و پرشور، که شعار «الله اکبر خامنهای رهبر» در آن طنینانداز بود، زنی را دیدم که نگاهش با بقیه متفاوت بود. در چشمانش، ورای آن شور انقلابی، نوعی آرامشِ قلبی موج میزد. کنجکاویام گل کرد. جلو رفتم. وقتی پرسیدم چه شغلی دارد، با لحنی که در آن غرور و دقت علمی توأمان بود، گفت: «داروسازم». همین تخصصش، دریچهای شد برای گفتوگو. از او پرسیدم: «در این شبها که یاد و خاطره آیتالله خامنهای بیش از همیشه در جان این تجمعها جاری است، دلتنگیتان برای رهبر شهید را چطور توصیف میکنید؟ آیا جای خالی ایشان را حس میکنید؟»
او لحظهای سکوت کرد، اشک در چشمانش جمع شد، لبهایش لرزید و نگاهی به جمعیت منسجم دوروبرمان انداخت و گفت: «دلتنگی که جای خود دارد. مگر میشود جای خالی کوه را در افق حس نکرد؟ دلممان خیلی برای آقای شهیدمان تنگ شده، اما حقیقت این است که سید علی، میراثی برای ما گذاشت که فراتر از حضور فیزیکیاش بود. او چنان نظمِ فکری همسو و متمرکزی در رگهای این کشور تزریق کرده بود که پس از رفتنش، جهان و دشمنان ما در بهت فرو رفتند. آنها سالها بر این باور بودند که با رفتن رهبر ایران، این بنای باشکوه فرو میریزد؛ چون فکر میکردند همه چیز قائم به فرد است، اما وقتی رهبر ایران شهید شد، ایران نه تنها از هم نپاشید، بلکه با صلابت در مسیر خود باقی ماند، آنها فهمیدند که با یک «سیستم فکری» طرف هستند، نه صرفاً یک «ساختار دستوری».»
او حرفهایش را همینجا قطع نکرد و ادامه داد: «آن ۱۰ روز پرالتهاب پیش از انتخاب رهبر جدید را به یاد دارید؟ دشمنان نفس در سینه حبس کردهبودند، اما ایران در همان ۱۰ روز هم نلرزید. چرا؟ چون روی همان خط نظمی حرکت کرد که سید علی چیدهبود. او همچون پدری مهربان مسیر را طوری هموار کرده بود که کشتی انقلاب بدون ناخدا هم برای مدتی کوتاه، به پشتوانه همان نقشه، راه را گم نکند.»
از او خواستم از آن بخش از تفکر رهبری بگوید که در ذهنش حک شدهاست. داروساز قصه ما، به دستانش اشاره کرد، به آن دقتی که در ترکیب داروها نیاز است تا یک بیمار شفا یابد و با صدایی که حالا جان بیشتری گرفته ادامه میدهد: «خامنهای، رهبر تمامقد ایرانی بود. او به ما یاد داد که خودمان بسازیم. این دقیقاً همان کاری است که من در آزمایشگاه انجام میدهم. وقتی یک داروی حساس را که پیشتر وارد میکردیم، حالا در داخل تولید میکنیم، یعنی همان «ما میتوانیم» که «رهبر شهید» فریاد میزد. او با قامتی بلند ایستاد و به ما آموخت که اگر مستقل نباشیم، اگر روی پای خودمان نایستیم، در زمین بازی دیگران قربانی میشویم. آیتالله خامنهای نه فقط در کلام، که در عمل، هویت ایرانی را به رخ کشید و در همین خاک، سربلندانه به لقاءالله پیوست و شهید شد.» خانم داروساز کلماتشرا زیباتر و آرام ردیف کرد: «این پرچمها که میبینید، نتیجه همان «خودباوری» است. ما از دارویی که به دست متخصص ایرانی ساخته میشود تا رهبری که از میانِ خودمان برآمده و راه را ادامه میدهد، همگی یک پیام داریم: ما وابسته به بیگانگان نیستیم.»
از او جدا شدم و در میانِ جمعیت غرق شدم. شعارها هنوز ادامه داشت. نگاهی به چهرههای جوان و پیری که در کنار هم حرکت میکردند انداختم. آن داروساز درست میگفت؛ این نظم، این حضور پرشور و این استقامت، میراث سید علی است. دشمنان ما، با همهی محاسبات پیچیدهشان، هیچگاه نتوانستند «نظم فکری» را در معادلاتِ خود بگنجانند.
آیتالله خامنهای شهید شاید در میان ما نیست، اما «ایران سربلندی» که او میخواست، حالا در تکتک این قدمها استوار، در صدای هر شعار و در نبض هر داروساز و مهندس و کارگری که برای اعتلای این خاک میکوشد، زنده است. او در ایران شهید شد تا ایران، برای همیشه در امنیت و استقلال زندگی کند. این، همان فصل درخشان کتابی است که او برای ما نوشت و حالا، نوبت ماست که سطر به سطرش را زندگی کنیم.